یکی یه دونه

نمدونم فرهنگ ، اخلاق ، اعتقاد ، ژنتیکیه ، چیه ؟!؟ ولی هر چی هست دختر بودن سخت خیلی سخت...
از این که محدود بشم اصلا خوشم نمیاد... مستقل بودن رو دوست دارم.

من یا خیلی زود میمیرم(دق میکنم). یا باید ازاین شهر برم. یا حتی از این کشور و این اصلا عجیب نیس

اتاقم نامرتب => ذهنمم مشغول => خوابم بهم میریزه =>  نمیتونم صبحا زود بیدار بشم => اصولاً خستم => اعصابم خورد میشه و بد اخلاقم => نمیتونم کارایی که باید رو انجام بدم => من الان یه آدمم بی هدف شدم ، گم شدم ...

میچرخم میچرخم  ... پس این  تغییر کجاست !!!؟؟؟؟!!! چرا هر روزم از روز قبل بهتر نمیشه ... تازه ولش کنی بدترم میشه !!!

خدایا بی زحمت یه هُلی یه حالی بهم بده راه بیفتم ...



پ.ن.1: هر جا این نشانو (=>)دیدید ، به معنی "در نتیجه" ترجمش کنید.

پ.ن.2: خدا آخرو عاقبت این مملکت رو بخیر کنه ...

خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشردن جان است


افشردن جاااان....

تولد اسراء جووونِ  (D:)^___^

دست دست دست، خیلی دست :|

من اصلاً نمیدونم چی شد ، تقصیر کی بود ، کی ، کجا ، با اسراء دوست شدم :| . به خودم اومدم دیدم نه تنها با هم رفیق شدیم بلکه خیلیم دوستَش دارم :|

نمیدونم چرا ولی رفیق خودمه ... خدا حفظش کنه !

امیداروم یه عمر با برکت داشته باشی و خدایا همون موردی که گفتم خودت میدونی دیگ، امیدس ردیفش کنی :دی ...  دعا میکنم لحظات زندگیت خوش باشه و همیشه شاد باشی ... سال خوبیم شروع کنی ^__^ 

و عکسی که در تصویر میبینید ... شامل اسراء(بغل دلقک نشسته)، نویسنده وبلاگ (لباس گل گلی زرد و آبی)، رویا (ربان صورتی داره دامنش)، آبو (مشخصه دیگ:/)، هانیه(لباس صورتی) 

اینم کیک تولد هستش ^_^ 

چشم و دل سیر 

و یک قلب بزرگ :)

فک نمیکردم شروع کردن برای نوشتن توی یک وبلاگ جدید اینقدر سخت باشه.

نه این که تا به حال وبلاگی دیگه ای نداشته باشم نه ... داشتم و حتی دارمش؛ خونه اصلیم همونجاست که ازش شروع کردم. منظورم ... :)

اما به دلیل یه سری مسائل دیگه نمیشه اونجا نوشت .

اینجا راحت ترم :)

خلاصه این که به  نام خودش ...